1. عقلایی از دید فنی یا کارکردی مورد نظر است
  2. ساختارمندی سازمان از اهدافش ناشی میشود
  3. ویژگیهای تعریف
    1. مشخص بودن اهداف یا هدف
      1. هدفها یکسری ترجیحات یا توابع مطلوبیت هستند
      2. میشه هدفها درجه بندی وضوح داشته باشن یعنی اهداف کلی و بلندمدت مبهم باشن ولی اهداف روزمره روشن و واضح باشن
      3. حتی میشه حرکتهایی با اهداف مبهم راه بیوفتن ولی در ادامه اهداف خودشون رو محدود و واضح میکنن
    2. رسمیت
      1. رسمیت یعنی اینکه رفتار تحت اصول و قواعد روشنی از پیش تعیین شده باشند
      2. افراد رفتار خود را میشناسند و از دیگران انتظار بروز رفتارهای معین و ثابتی را خواهند داشت
      3. این به عقلایی کردن نتایج رفتار منجر میشود
      4. وقتی بدونیم از هر فرد عضو یا جزء چی میخوایم پس میتونیم اون رو جایگزین هم بکنیم درست مثل خودرو
      5. یعنی میتونیم برنامه ریزی برای بهبود هم داشته باشم
        1. ساختار سازمانی رو از نو طراحی کنیم
        2. عملکرد رو با آموزش و بازیها و شبیه سازی بهبود بدیم
        3. ترتیبات افراد و کارها رو تغییر بدیم
      6. یعنی عینیت دادن و کمی کردن کارها و نتایج مطلوب خواهد بود
      7. رسمیت دادن باعث افزایش شناخت و کنترل مامیشه
      8. به سازمان قابلیت درک شدن و انتقال دادن میده
      9. امکان داشتن مسیر پیشرفت رو به سازمان میده
      10. نقشی که ساختار برای فرد تعیین میکند و به او میدهد باعث کاهش تنشهای وی میشود
      11. ساختار رسمی داشتن جایگزین روابط غیررسمی و احساسی میشود
      12. با وجود ساختار رسمی میشه افراد آموزش دیده رو جایگزین خروج افراد از پستهاشون کرد به راحتی
        1. یعنی آوردن فرد خاص برای پست خاص دیگه معنی نداره
        2. و سازمان به فرد وابسته نمیشه
        3. و سازمان جای افراد متوسط میشه
      13. اگر سازمان خیلی رسمی باشد متخصصان اداری و فنی جایگزین رهبران میشوند
  4. مکاتب منتخب
    1. تیلور و مدیریت علمی
      1. فعالیتهای مدیر و کارگر هردو باید عقلایی کردند و هردو بطور مساوی تحت حاکمیت علم قرار گیرند
      2. انسان موجودی است که فقط با انگیزه های اقتصادی برانگیخته میشود یعنی انسان اقتصادی
    2. هنری فایول و نظریه اداری
      1. عقلایی کردن سازمان از بالا به پایین
      2. هماهنگی
        1. اصل سلسله مراتب
        2. اصل وحدت فرماندهی
        3. اصل حیطه نظارت
        4. اصل استثنا
          1. تمام امور روزمره برعهده زیردستان باشد تا مدیر آزادانه به امور مهمتر بیاندیشد
        5. اصل وحدت رویه
      3. تخصص گرایی
        1. اصل بخش بندی
        2. اصل صف و ستاد
      4. یه سری ها گفتن اینها صرفا بدیهیات هستن و از علم سلیم ناشی میشن
    3. ماکس وبر و بروکراسی
      1. سه منبع قدرت و مشروعیت
        1. قدرت سنتی
        2. قدرت عقلایی قانونی
        3. قدرت کاریزما
        4. فقط اینها دارای ثبات هستن
      2. بروکراسی شاید به معنی گسترش روزافزون تقسیم وظایفی باشد که مالک یا موسس قبلا تمام آنها را شخصا انجام میدادند
      3. ویژگیها
        1. تقسیم کار ثابت بین اعضا یعنی حوزه اختیارات قانونی به روشنی مشخص است
        2. سلسله مراتب مشاغل و ادارات
        3. یکسری مقررات عمومی حاکم بر عملکرد که قابل اموختن و فراگیر هستند
        4. جداسازی شکل مالکیت و حقوق خصوصی از شکل اداری آن
          1. ابزار کار متعلق به شغل هستند نه شاغل
        5. پرسنل برمبنای ویژگیهای فنی انتخاب میشوند نه بر مبنای رای گیری و انتخاب شدن طبق هر روش دیگری
        6. استخدام اعضا بصورت تمام وقت و برای طول دوران خدمت
      4. دو نکته ظاهرا مغایر
        1. این شکل مبنایی قابل پیش بینی و باثبات برای رفتار مافوق و زیردست فراهم میآورد
        2. مرئوسان در این سیستم با استقلال و اختیار بیشتری که تفسیر آنان از اصول به آنها میدهد عمل میکنند و میتوانند روسا را مطابق اصول و مقررات زیر سوال ببیرند
      5. انتقادات مهم
        1. اول
          1. وبر یکجا قدرت را ناشی از تصدی پست مشخص و قانونی میداند
          2. در جای دیگر او قدرت را از صلاحیت فنی میآورد
          3. قدیم که صلاحیت فنی که از تجربه تصدی گری میآمد این دو تا هم ارز بودند ولی حالا صلاحیت فنی از منابع بسیار متفاوت از تجربه تصدی گری هم میآید
        2. دوم
          1. نفهمیدمش
      6. جدیدتر ها میگن این انتقادات بالا در اثر نفهمیدن گفته های وبر بوجود اومدن و درست نیستن
        1. وبر بروکراسی را نه به معنای عقلانیت گرایی کارکردی و عملی که به معنای عقلانیت گرایی رسمی دانسته است
    4. سایمون و مداد نقاشی و رفتار اداری
      1. انسان اداری
        1. تیلور میگه انسان اقتصادی آگاه از تمام گزینه های موجود که با عقلانیت از بین آنها انتخاب میکند
        2. سایمون میگه انسان نمیتونه از تمام گزینه ها اطلاع داشته باشه
        3. انسان اداری سایمون دنبال منافع خودشه ولی نمیتونه بهینه رو پیدا کنه بنابراین به دنبال راه حل مناسب هست
      2. نقش سازمان در تصمیم گیری
        1. هم تصمیم گیری را با محدود کردن و قابل درک کردن انتخابها ساده میکند
          1. وقتی هدف رو مشخص میکنه یعنی میگه چه نوع تصمیمهایی رو باید فرد بگیره
          2. هدفهای با بار ارزشی بیشتر برای بالای سازمان
          3. هدفهای با بار ارزشی کمتر و بار واقعیت بیشتر برای پایین سازمان
          4. در بالای سازمان اهداف انتخاب میشن و در پایین وسیله ها معیار هم در بالا توافق و احکام کلی و در پایین تجربه هست
          5. یعنی به یک سلسله مراتب اهداف تا وسایل میرسیم
          6. این سلسله مراتب از اهداف کلی به جزئی تر که به شکل وسایل درمیآیند روی ساختار سازمانی منطبق میشود
          7. البته بعضی اهداف وسیله نمیتونن باشن و هدف نهایی به حساب میان مثل رشد یا سودآوری یا طولانی کردن عمر
          8. توجه بشه که این اهداف رو بالادستی ها برای پایینی ها تعیین میکنن
        2. و هم افراد را در تصمیمهایشان پشتیبانی میکند
          1. سازمان مسئولیت رو تقسیم میکنه
          2. سازمان ابزارها و اطلاعات لازم رو به افراد میده
          3. منابع
          4. اطلاعات
          5. تجهیزات
          6. نقشها و قواعد تخصصی
          7. کانالهای اطلاعاتی
          8. برنامه های آموزشی
          9. رویه های عملیاتی و استانداردها
      3. عقلانیت محدود
        1. درنهایت فرد برمبنای مفروضات تصمیم میگره و سازمان این مفروضات رو بهش میده
        2. هدفهای فرعی منسجم
        3. انتظارات ثابت
        4. اطلاعات و تسهیلات لازم
  5. خلاصه
    1. سیستم عقلایی تاکید زیادی روی کنترل داره
    2. تصمیم گیری تمایل به تمرکز داره
    3. از این دو نتیجه میشه که باید افرادی بر تصمیم گیری افراد دیگر نظارت و کنترل داشته باشن تا به هدفهای خاصی برسیم
    4. کنترل به خاطر رسیدن به هدفهاست و نه به خاطر خود کنترل داشتن
    5. شاید بشه نتیجه گرفت که اگر افراد به بلوغ برسن و بتونن خودشون خودکنترلی داشته باشن نیاز به کنترل کمتر میشه و میریم به سمت پست مدرنیسم؟ یعنی آزادسازی و سازمانهای افقی تر و ساختارزدایی و اینها
  6. یعنی عقلایی بودن در انتخاب اهداف معنی ندارد بلکه در چگونگی رسیدن به آنها معنا پیدا میکند